عاصف

جَاءتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ :: [بناگاه] بادى سخت بر آنها وزیدن گرفت

انتقالی ...

دوشنبه 1390/09/28 07:59 ق.ظ

سلام
هر آمدنی را رفتنی است و اکنون ...
نوبت رفتن ما!
البته رفتن از میهن بلاگ!
و ایجاد یک وبلاگ دیگه
با قالبی جدید و نگاهی جدیدتر!

::

دوستانی که بنده رو لینک کردن
لطفا آدرس لینک رو تغییر بدن.

"وبلاگ جدید عاصف"



ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی شما()

مقاماً محموداً

سه شنبه 1390/09/22 08:54 ق.ظ


* پرده اول:

در سایه نخل خشکیده آسوده بود.
گرسنه اش شد.
و ندا آمد:
نخل را تکان بده.
خرمای شیرین روزیت می گردانیم!

::

عیسی در آغوشش بود.
به فکر فرو رفت ...
پروردگارا پیش از این؛
اراده طعام می کردم، در حجره ام آماده بود!
نکند مریم جرمی مرتکب شده؟!
منادی ندا سر داد:
"حب فرزند" در دلت جای گرفته!

::

* پرده دوم:

زیارت عاشورا می خواندم ...
«وَ اَسْئَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنیِ الْمَقامَ الْمَحْمُود لَکُمْ عِنْدَاللّهِ.»
«از خداوند می‏خواهم مرا هم به مقام محمود که شما اهل بیت علیهم‏ السلام نزد خدا دارید، برساند.»
چیست این مقام محمود؟ و چگونه سید الشهدا به آن رسید؟

::

علی اکبر اذن میدان گرفت
چشمان پدر قامت جوانش را نظاره می کرد!
انگار حسین هنوز از علی دل نکنده؟!
"فاَذِنَ لَهُ" ...
اجازه میدان داد ...

پی نوشت:
1. بد نیست بخوانید:
مراتب امامت در زیارت عاشورا - شناخت مقام محمود
                           





ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی شما()

به جرم همراهی!

شنبه 1390/08/28 02:09 ب.ظ


سال ها قبل
مقابل امامش ایستاده بود.
در کربلا...
و حالا دیگر نابینا و سالخورده شده بود.

::

خورشید را که ارباً ارباً کرده بودند؛
به تماشا نشسته بود.
به خیال خودش گناهی مرتکب نشده است.
چرا که حتی یک تیر هم از کمانش بیرون نجسته بود!

::

عصر عاشورا؛
به منزل آمد و نماز عشایش را خواند!

::

به خواب رفت ...
در خواب منادی صدایش می‌زد که پیامبر تو را می‌خواند!
جلو رفت و سلام کرد؛
جوابی نشنید!
بعد از چند دقیقه سکوت
صدای رسول خدا با عتاب بلند شد: "تو حُرمت مرا شکستی!"

::

یارسول الله!
من که دست به قبضه شمشمیر نبردم!
من که تماشاگری بیش نبودم!

::

تشتی از خون مقابل رسول خدا بود
فرمود: این خون حسین من است!
و خون را به چشمان مرد مالید!
بیدار شد ...
و دیگر جایی را نمی‌دید!

::

به جرم همراهی!

::
پی نوشت:
1. به نقل از حدیتی از "ابن رباح"؛ مقتل "لهوف" سید بن طاووس
3. مقتل رو خونده بودم اما نمی‌دونم چرا این روایت رو که دیشب دیدم برام تازگی داشتم! با خودم گفتم بنویسم شاید
شاید محرم فرصت نشه وبلاگ رو آپ کنم.
2. نکند سکوتمان علیه اماممان باشد!





ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی شما()

کفران نعمت!

شنبه 1390/08/21 07:52 ق.ظ

 

مترو به شدت شلوغ بود!

به یاد روز قیامت افتادم!

رفاقت و خویشاوندی دیگه به کارت نمیاد!

::

موهای جو گندمی داشت 

به چشمای من خیره شده بود!

داشت برای مردی  که هم سن و سالش بود، از برکات دوران پهلوی و اوضاع بد اقتصادی امروز می‌گفت!

"اون وقتا با کلاس ششم رئیس کلانتری می‌شدی؟!"

تخم مرغ دونه‌ای ...!

سیب زمینی کلیویی ...!

اطرافیان هم به نشونه تایید سری تکان می‌دادند.

::

می گفت با سه تا بچه قد و نیم قد

360 هزار تومان حقوق می‌گیره!

دلم به حالش سوخت!

دیگه داشتم باهاش همراه می‌شدم که؛

بیشتر از خودش گفت.

البته...

یه باغ دارم توی شهرستان با 200 درخت میوه!

یه چاه آبم دارم که اجاره دادم!

دو تا خونه ام دارم تو تهران که یکی رو خودم نشستم

یکی دیگه هم دست مستاجره!

اگه خدا بخواد فردا هم دارم می‌رم اسلامشهر ...

یه خونه دیدم!

صد متر، دو طبقه ...

::

یه سوال؟!

واقعاً اوضاع اقتصادی مملکت اینقدر خرابه!

آیا این از مصادیق کفران نعمت نیست؟!

 

 

 


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی شما()

مرا خدا تربیت کرد!

دوشنبه 1390/08/9 01:28 ب.ظ


درد فراق پدر هنوز تسکین نیافته بود که به همراه مادر راهی قم شد.
سن و سالی نداشت، اما به شوق طلبگی عازم این سفر شد.

"رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطر خواه اوست!"

::

دو سال گذشت
و محمد هنوز گمشده خود را نیافته بود.
عازم نجف شد، اما بدون مادر ...!
فقر و پیری مانع از همراهی مادر با محمد شده بود.

::

یک سال گذشت و محمد حالا طلبه فاضلی شده بود، برای خودش!
نامه ای از مادر به دستش رسید:
محمد!
هر وقت در تشهد نمازم به این جمله می رسم
"اشهد ان محمد رسول الله"
نمی توانم نمازم را تمام کنم.
اشک امانم نمی دهد.
به یاد تو می افتم ...

::

آ "شیخ محمد کوهستانی" همان لحظه عازم دیارش شد.
می گفت حتی یک لحظه ماندن من در اینجا حرام است!

::

دیری نگذشت که این طلبه کوچک به یکی از نامدارترین علمای اخلاق تبدیل شد.
آیت الله شیخ محمد کوهستانی
همو که چهارصد طلبه افتخار شاگردی اش را داشتند.
این جمله اش بسیار معروف بود که می فرمود: "ادبّنی ربّی"
یعنی مرا خدا تربیت کرد!


پی نوشت:
1. به نقل از "شیخ اسماعیل کوهستانی" فرزند آیت الله کوهستانی
2. لطیفی می گفت: هر کس به هر جا رسید، از دعای مادر بود.
 


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ترواشات ذهنی دوستان()

جور دیگر باید "دید" ... !

شنبه 1390/08/7 07:38 ق.ظ


با هیجان و اشتیاق داشت از معیارهای همسر ایده آلش می گفت.
کلی روایت و حدیث از معصومین رو پشت سر هم ردیف کرده بود که مثلاً معیارهاش همسو با زندگی اهل بیت علیهم السلام باشن!

::

آخر به اینجا رسید که من دنبال یکی می گردم که همه صفات "حضرت زهرا سلام الله علیها" توی اون باشه!

::

دیگه نتونستم تحمل کنم.
با جدیت بهش گفتم:
"مگه تو مثل "امیر المومنین علیه السلام" هستی که این انتظار رو از طرف مقابلت داری؟!!

::

سرش رو پائین انداخت.
به فکر فرو رفت ...
و خداحافظی کرد!


پی نوشت:
1. اینکه انسان سعی کنه توی زندگی اش به ایده آلها نزدیک بشه، خوب که نه، عالیه! اما نباید چشمش رو به روی حقایق ببنده.

2. هیچ انسانی کامل نیست! برای ازدواج دنبال انسان کامل نباشید و سعی نکنید آرزوها و عقده های شخصی خودتون رو در طرف مقابل پیدا کنید!

3. بد نیست یه نگاه به این مطلب بندازید:
وبلاگ ازدواج نوشت :
"هر روز عزیرتر از دیروز"


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی دوستان()

محبت یعنی ...

شنبه 1390/07/30 12:47 ب.ظ


داشت محبت رو تقسیم بندی می کرد که فهمش برای دانشجوها راحت باشه.

محبت به دو دسته تقسیم میشه: "محبت خام" و "محبت شکل گرفته"
اگر حاضر شدی برای معشوق هزینه کنی، محبتت شکل گرفته و الا هنوز خامی! (1)


::


پاهایش آبله زده بود و خستگی از چشمانش می بارید.
معلوم بود مسافر است.
پیرمرد در کنار درب حجره منتظر رسیدن امامش بود.
امام باقر علیه السلام وارد حجره شد...
چشمان پیرمرد از خوشحالی برق می زد ... آقا : " از خراسان تا مدینه به عشق دیدن روی شما آمده ام! " (2)


::

پی نوشت:

1. بعضی ها محبت رو فقط تو گوشه دلشون دارن و به مرحله عمل که می رسن پاشون می لنگه! باید به معشوق نشون داد که عاشقی. 

2. یادمون باشه توی رفتار با اطرافیان هم باید طوری رفتار کنیم که میزان محبت ما رو از روی رفتارمون بفهمن. 
 






ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی دوستان()

اخلاق فعال

سه شنبه 1390/07/26 10:52 ق.ظ

همه حرفش این بود که انسان اگه بخواد زندگی­ اش رنگ و بوی اهل بیت داشته باشه، باید از الگوی اخلاقی اهل بیت استفاده کنه.

الگوی اخلاقی باید «فعال» باشه؛ نه «انفعالی»! (1)

::

یاد رفتار امام حسن مجتبی علیه السلام با اون مسافر افتادم که تا امام رو دید، شروع کرد به بد و بیراه گفتن! امام به صورتش نگاه کرد و گفت: حتماً خسته­ ای! بریم خونه من، استراحت کن، گلویی تازه کن ... بعد با هم صحبت می­ کنیم!   

 

::

پی نوشت:

(1) چقدر زندگی شیرین می­شه وقتی زن و شوهر با الگوی اخلاقی فعال با هم رفتار کنن؛ چیزی که همیشه بانو به من تذکر می­ده!

 


ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام تراوشات ذهنی دوستان()