|
شنبه 1390/08/21
07:52 ق.ظ
نویسنده: عاصف
مترو
به شدت شلوغ بود! به
یاد روز قیامت افتادم!
رفاقت و خویشاوندی دیگه به کارت
نمیاد!
::
موهای
جو گندمی داشت
به
چشمای من خیره شده بود!
داشت
برای مردی که هم سن و سالش بود، از برکات دوران پهلوی و اوضاع بد
اقتصادی امروز میگفت!
"اون وقتا با کلاس ششم رئیس کلانتری میشدی؟!"
تخم
مرغ دونهای ...!
سیب
زمینی کلیویی ...!
اطرافیان
هم به نشونه تایید سری تکان میدادند.
::
می
گفت با سه تا بچه قد و نیم قد
360 هزار تومان حقوق میگیره!
دلم
به حالش سوخت!
دیگه
داشتم باهاش همراه میشدم که؛
بیشتر
از خودش گفت.
البته...
یه
باغ دارم توی شهرستان با 200 درخت میوه!
یه
چاه آبم دارم که اجاره دادم!
دو
تا خونه ام دارم تو تهران که یکی رو خودم نشستم
یکی
دیگه هم دست مستاجره!
اگه
خدا بخواد فردا هم دارم میرم اسلامشهر ...
یه
خونه دیدم!
صد
متر، دو طبقه ...
::
یه
سوال؟!
واقعاً
اوضاع اقتصادی مملکت اینقدر خرابه!
آیا این از مصادیق کفران نعمت نیست؟!
|